
امروز یک روز فوق العاده متفاوت بود. دیروز با خودم فکر میکردم چقدر زندگی یکنواخت شده و خداوند خیلی سریع من رو در امروز قرار داد. اول که تو استخر مامان داشت غرق میشد.شنا که بلد نیست،موقع تمرین برای تقویت پاهاش سر خورد،تا خودمو بهش برسونم ،خیلی اذیت شد. بعدشم به محض اینکه گذاشتیمش خونه و اومدم خونه خودمون،هنوز زمان زیادی نگذشته بود ،که به گوشیم زنگ زد و خبر فوت عروس عموم رو داد. در گیر مرگ این بیچا...
ادامه مطلب