داستان جالبی حضور شخصی غریبه در خانه ات که میتواند بعدها جزو عزیزانت شود.
آره وقتی خواستگاری وارد خونه میشه
اضطراب وجود رو میگیره
که آیا این مرد میتونه جگر گوشه ی منو خوشبخت کنه
خودم وقتی ازدواج کردم 26 سالم بود
مادرم از خداش بود که از شر من خلاص بشه
یه نون خورم که کم میشد،خودش کلی جای ذوق داشت
بیچاره شدم تا ازدواج کردم
میومدن و میرفتن،یا من اونا رو نمیخواستم یا اونا منو
بالاخره به یکیشون بله رو گفتم
بله گفتن همان و آغاز بیچارگی و دعوا همان
چه قدر مصیبت کشیدم تا پنجاه سالم شد
حالا خودم به کنار طفلی بچه ها که باید تقاص خطای مارو پس بدن
ولی امروزه جوونا عاقلند
الکی دم به تله نمیدم
راستش کار خوبی میکنن
برچسب: خواستگاری,
نویسنده: نگار عباسی