دیروز با خودم فکر میکردم چقدر زندگی یکنواخت شده و خداوند خیلی سریع من رو در امروز قرار داد.
اول که تو استخر مامان داشت غرق میشد.شنا که بلد نیست،موقع تمرین برای تقویت پاهاش سر خورد،تا خودمو بهش برسونم ،خیلی اذیت شد.
بعدشم به محض اینکه گذاشتیمش خونه و اومدم خونه خودمون،هنوز زمان زیادی نگذشته بود ،که به گوشیم زنگ زد و خبر فوت عروس عموم رو داد.
در گیر مرگ این بیچاره بودم که خاله شوهرم با شوهر جان تماس گرفت و قرار شد برای فردا مهمونی ماهیانه خونه ما انجام بشه.
در گیر و دار برنامه ریزی برای فردا بودم که دخترم پیام داد ،میخوایم با دو تا از همکارام بریم ترکیه،حالا تو سن 22 سالگی،میخواست خواهر 25 ساله شم ببره،که من عصبی شدم باهاش تند حرف زدم.چقدرم به هر دوشون برخورد،خدا رو شکر شوهر بیچاره ی من اصلاً اهل سفر و گردشه،ولی این خانومای محترم دوست ندارن با ما بیان سفر،ما بار اضافه هستیم براشون،شایدم کسر شان هست که با پدرو مادر سفر برن.
امیدوارم نمیرم و زنده باشم،ببینم بچه هاشون چه پدری ازشون در میارن.
الان محل ما نمیزارن،خوبه باباشون فوق دیپلم و منم لیسانس راهنمایی مشاوره دارم،وگرنه که جامو تو سطل زباله بود.
دوره زمانه ی مزخرفی شده.
حالم به هم میخوره.
باقی موضوع باشه واسه بعد،بهتره دیگه بخوابم.
فردا کلی کار دارم.
برچسب: متفاوت,
نویسنده: نگار عباسی